شب رسد از ره رهایم سازد از درد دُرون

چون غروب آفتابِ بر لب بامم کنون

در درازای شب و آن راه سختِ تا سحر

نیست توفیقی مگر با کاروان یذکُرون

قطره قطره چشمه‌ی اشکم بخشکید از فراق

ذرّه‌ ذرّه حبس کردم در گلو بغض فزون

شادمانی چون غروب آفتاب اندک شده

سخت دلتنگم که حرف از دل نمی‌آید برون

عقل سرگردان شود در چهارسوق عاشقی

عشق اگر شد، باعث گرمی بازار جنون

تیغ و حمام و رگِ دستِ امیری را زدن

لکه ی ننگی است بر دامانِ اعصار و قرون

خون و شمشیر از ازل با هم رقابت کرده‌اند

تا ابد هم این رقابت بوده در شمشیر و خون

(عاصم) از عاصی و عصیان و معاصی شد مصون

چون رهایی کرده پیدا از چرا و چند و چون

این غزل با التزام رعایت حرکت ضمه‌ی ماقبل حرف « ردف» سروده شده در بحر رَمَل مُثَمَّن مَحذوف

(الذّین یذکرونَ الله قیاماً و قُعودا) آیهٔ 191 آل عمران قرآن کریم