جوانی ارمغانی بود پیری برد از یادش
فراموشی جوانی را چو گردی داد بر بادش
بود دادوستد مرز میان ماندن و رفتن
به‌ناچار این جهان گیرد ز انسان آنچه را دادش
گل وحشی سر سازش ندارد با دگر گل‌ها
نگردد اهل هرگز آن‌که وحشی بوده بنیادش
ستمگر گر به‌ناچار از همه با هم سخن گوید
ندارد هیچ تأثیری نه حرف او نه امداد اش
مسیر زندگی پر بوده از باید نباید ها
کلید این معما بوده در قرآن و ارشادش
صراط مستقیم از ابتدا تا انتها پیداست
مشخص نیست کجراهه چو از اول کج افتادش
غم بیداد جا خوش کرده در کنج دل مظلوم
فلک هم داد آن درآمده، نفرین به بیدادش
بیا عاصم به فریاد دل فریادخواهان رس
که هر کس این‌چنین باشد رسد یزدان به فریادش

محمد شیران(عاصم اصفهانی)