سالها دل با تو دادم، چشم بر راهم ولاغیر

آنچه را باید بخواهم از تو میخواهم و لاغیر

نازنینا داده ام دربست، این دل را اجاره

در ازای این اجاره باش همراهم ولاغیر

دست من گیر و نجاتم ده ز چاه زندگانی

یوسفی تنهای تنها، مانده در چاهم ولاغیر

تا تو هستی و نبستی راه را بر روی بنده

تا که در قید حیاتم عبد درگاهم ولاغیر

زخمیم از روزگار نامناسب، با صبوری

می نمایم شکر در این راه، آگاهم ولاغیر

در میان این همه باد مخالف، حس نمایم

مانده ام پا در هوا همچون پرِ کاهم ولاغیر

غرق دریای غمم «عاصم» ولی امیدوارم

موج ناجی محو سازد ریشۀ آهم ولاغیر


محمد شیران(عاصم اصفهانی)
مرداد 1402